#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_216

نگاهم کرد و گفت:

- یعنی تو واقعا نمی‌ذاری بچه‌هات باباشون رو ببینن؟

بازم محکم و مصمم گفتم:

- اگه قراره این‌جوری باشه معلومه که نه.

باز تلاش کرد:

- طناز! به‌عنوان یه آدم تحصیل کرده توقع دارم موقعیت رو درک کنی.

پوزخندی زدم و گفتم:

- می‌دونی چیه؟ من اصلا قوه ادراکم صفر شده، هیچی نمی‌فهمم.

خواست ادامه بده که ایستادم و گفتم:

- اگه می‌خوای این حرفای بیهوده رو ادامه بدی، پس بهتره بری خونه‌ت و کمی به هفت سال اخیرِ زندگی من فکر کنی. اون‌وقته که تو هم حق رو به من میدی.

بلند شد و جدی گفت:

- پس یعنی نمی‌خوای بچه‌ها با باباشون کمی وقت بگذرونن؟

نگاهش کردم و با لبخند مسخره‌‌ای گفتم:

- نه ممنون از دل‌سوزیت؛ اما بچه‌های من، نیازی به اون ندارن.

آروم زمزمه کرد:

- می‌دونی که دارن.

بلند گفتم:

- خوش اومدی.

لبخند کجی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com