#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_215
پوفی کرد و شیرینی رو گذاشت داخل بشقاب و گفت:
- معلومه که داره.
سری تکون دادم و گفتم:
- خب.
اونم کلافه گفت:
- طناز چرا نمیگیری؟ دارم برات زمان میخرم.
با تعجب بهش نگاه کردم و به خودم اشاره کردم و پرسیدم:
- برای من؟
بعدم با تمسخر گفتم:
- اونوقت دقیقا برای چی داری برای من زمان میخری؟
نگاهم کرد و کلافه دستش رو داخل موهاش کشید و گفت:
- تو که نمیخوای دارمان جلوی ساعدی سوتی بده. یا اینکه بچههات جلوی دوستاشون ضایع بشن. یا جلوی اولیای بچههایی که میان.
مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
- منظورت چیه کیوان؟
نیمنگاهی بهم کرد و با لبخند مرموزی گفت:
- تا سه ماه دیگه دارمان باید بچهها رو خوب بشناسه، با اخلاقیاتشون آشنا بشه که جلوی اونا سوتی نده. اگه سوتی بده خودت و بچههات ضایع میشید.
با اخم نگاهش کردم و قاطع گفتم:
- نه.
romangram.com | @romangram_com