#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_214

- من که نمی‌دونم. اون می‌دونه وقت داره یا نه. باید از خودش بپرسی.

پوزخندی زدم و گفتم:

- من دیگه عمرا ببینمش.

فنجون چاییش رو روی میز گذاشت و گفت:

- باز شروع شد.

بعدم رو به من گفت:

- دلیل این مسخره بازی‌ها رو نمی‌فهمم.

با همون پوزخند جوابش رو دادم:

- کدوم مسخره بازی؟ بابا، ازش متنفرم. نمی‌خوام ریخت نحسش رو ببینم، زوره؟

سری تکون داد و گفت:

- آره معلومه که زوره! با وجود بچه‌ها همه‌چیز اجباریه!

در سکوت بهش زل زدم که جدی ادامه داد:

- دارمان سرش خیلی شلوغه؛ اما حالا که اصرار داری…

کمی فکر کرد و گفت:

- به ساعدی بگو سه ماه دیگه میاد.

با تعجب نگاهش کردم که یه شیرینی دیگه برداشت و گفت:

- چیه؟

با تمسخر گفتم:

- یعنی جناب دکتر توی این سه ماه یه وقت خالی هم ندارن برای بچه‌هاشون بذارن؟

romangram.com | @romangram_com