#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_213
- مثل من که دیگه نیست.
چپچپ نگاهش کردم که ادامه داد:
- حالا منشی واسه چی میخوای؟
جواب دادم:
- برای داخل بیمارستانم.
سری تکون داد و گفت:
- باید فکر کنم.
نگاهش کردم و گفتم:
- باشه حرفی نیست. فقط تو رو خدا تا فردا بهم بگو که کارم گیره.
سری تکون داد و منم بعد از سفارش زیاد ساعت شش برگشتم خونه و منتظر کیوان شدم. حدود ساعت نه بود که کیوان اومد خونه. طرلان رو فرستادم که بچهها رو بخوابونه. نشستیم روی مبل و برای کیوان چایی و شیرینی آوردم. تشکر کرد و بعد از حرفهای روزمره، کیوان نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- خب بهتره بری سر اصل مطلب چون باید برم عمارت. اردشیر خان کارم داره.
سری تکون دادم و گفتم:
- ببین چیز خاصی نیست، فقط میخوام بدونم کِی قراره بره مدرسه بچهها؟
نگاهم کرد، شیرینی برداشت و گفت:
- چطور؟
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- جناب ساعدی پیگیر میشه. میخوام بدونم که اگه پرسید چی باید جوابش رو بدم؟
شیرینیش رو قورت داد و جواب داد:
romangram.com | @romangram_com