#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_212
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- این حرفها چیه خانوم دکتر. من که گفتم در خدمتم.
سری تکون دادم و گفتم:
- ممنون آقای شریفی. پس فردا صبح منتظرم.
سری تکون داد و گفت:
- حتما.
کیف پولم رو که داخل دستم بود باز کردم و درحالیکه پول رو جلوش میگرفتم، گفتم:
- بفرمائید اینم پول اون چند وقتی که زحمت دادیم و البته زحمتهای آینده.
سری تکون داد و بعد از تعارفات پول رو گرفت و رفت. منم رفتم داخل خونه. ساعت یک رفتم دفتر و با مریم صحبت کردم و قرار شد که برنامه مریضها رو برای بعد از ظهرها بچینه. ساعت پنج که کار تموم شده مثل همیشه دور هم نشسته بودیم که با به یاد آوردن منشی برای بیمارستان. رو به مریم گفتم:
- ببینم مریم تو منشی خوب سراغ داری؟
نگاهم کرد و پرسید:
- آره.
با شوق نگاهش کردم و گفتم:
- خدا خیرت بده. کی؟
لبخند بزرگی زد که چال گونهی کوچکی که داشت مشخص شد. گفت:
- خودم. بهترین منشی سال.
چشمغرهای رفتم که نازنین خندید که گفتم:
- حالا غیر از تو، خودشیفته.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com