#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_211
منم بلند، جوری که صدام رو بشنوه، گفتم:
- سلام آقای شریفی، من سمیعی هستم.
مکثی کرد و گفت:
- بله خانوم سمیعی. در خدمتم.
راهنما زدم و گفتم:
- آقای شریفی اگه زحمتی نیست بچهها رو بیارید خونه. ممنون میشم.
اونم گفت:
- حتما خانوم دکتر. من در خدمتم.
سری تکون دادم و گفتم:
- ممنونم. پس من اونجا منتطرتون هستم.
اونم گفت:
- حتما.
خداحافظی کرد. موبایل رو قطع کردم و به راهم ادامه دادم. جلوی در منتظر بچهها ایستاده بودم. بعد از پنج دقیقه بچهها رسیدن. با خنده سلام کردن که با لبخند جواب دادم و بهشون گفتم که داخل خونه برن. وقتی بچهها داخل ماشین رفتن، من رفتم سمت ماشین آقای شریفی که با دیدنم از ماشینش پیاده شد. با لبخند سلام کردم. اونم سلام کرد. در ماشین رو بست و گفت:
- در خدمتم.
با لبخند گفتم:
- ممنونم آقای شریفی بابت زحمتی که بهتون دادم.
سری تکون داد که ادامه دادم:
- راستش میخواستم اگه ممکنه بچهها بازم با شما بیان؛ البته اگه میشه!
romangram.com | @romangram_com