#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_210
- خوش آمدید خانوم دکتر.
سری تکون دادم و گفتم:
- ممنون عزیزم فقط یه سوال!
چیزی نگفت و منتظر شد که پرسیدم:
- من خودم باید منشی رو انتخاب کنم؟
با حوصله جواب داد:
- بله. البته اگر کسی رو ندارید، خود بیمارستان میتونه اطلاعیه بده.
سری تکون دادم و یه سری سوال دیگه پرسیدم. بعدم تشکر کردم و وارد اتاقم شدم. از اتاقم داخل دفتر خودمون، کوچکتر بود. یه میز داشت و یه صندلی راحتی که برای خودم بود. وقتی مینشستم روی صندلی، یه پنجره پشتم قرار داشت و قفسه کتاب هم سمت راستم. یه دست مبل و چند تا صندلی هم جلوم بود. کمی نشستم و اتاق رو مرتب کردم و نظمی بهش دادم. خسته نشستم روی مبل و یادم افتاد باید به کیوان زنگ بزنم. موبایلم رو برداشتم و به کیوان زنگ زدم. بعد از چند دقیقه برداشت. سلام کردم که جوابم رو داد. سریع گفتم:
- باید ببینمت.
اونم گفت:
- باشه بیا شرکت.
سریع مخالفت کردم:
- نه تو رو خدا! حوصله این دختره، منشیت رو ندارم. بیا خونهی ما.
خندید و گفت:
- باشه احتمالا میشه شب چون تا شش باید شرکت بمونم.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه. پس منتظرم.
و قطع کردم. بعد از نیم ساعت رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم. نگاهی به ساعت کردم. ۱۱ بود. به آقای شریفی زنگ زدم و گذاشتم روی اسپیکر و حرکت کردم. داشت قطع میشد که جواب داد:
- الو.
romangram.com | @romangram_com