#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_209


- ببینم، نازنین نمیاد اینجا؟

نیم نگاهی بهش کردم و با لبخند توضیح دادم:

- نازنین از خون و بیمارستان و این‌جور چیزها می‌ترسه.

سری تکون داد و گفت:

- بهش نمیاد ترسو باشه.

با خنده گفتم:

- خودش میگه ترسو نیست، فقط کمی چندشش میشه.

خندید و گفت:

- بلندشو برو سر کار خانوم دکتر.

با لبخند بلند شدم و با خداحافظی رفتم بیرون که منشی هم بلند شد. سری براش تکون دادم و گفت:

لطف کنید برید از پذیرش بخش بپرسید اتاقتون کجاست.

سرد گفتم:

- ممنون.

داشتم می‌رفتم که صدام زد:

- خانوم دکتر بازم ببخشید.

سری براش تکون دادم و رفتم بیرون. با پذیرشی‌ها آشنا شدم و رفتم وارد یه سالن شدم که بهم معرفی کرده بودن و دوتا اتاق داشت و دوتا میز منشی. سمت میز منشی مربوط به اتاق بغـ*ـل رفتم. دختر جوونی بود و خیلی هم به خودش رسیده بود. سلام کردم که با لبخند جوابم رو داد. خودم رو معرفی کردم:

- من طناز سمیعی هستم. ظاهرا از امروز باید اتاق بغـ*ـل شما کار کنم.

لبخند پررنگی زد و با روی خوش گفت:


romangram.com | @romangram_com