#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_208

- واقعا که استاد. چرا بین دانشجوهای سابقتون فرق می‌ذارید؟

خندید و در حالی که سری تکون می‌داد، گفت:

- شیطنت نکن طنازِ سمیعی، ۲۹ ساله، دکتر روان‌شناس، صاحب دو پسر شیطون.

خندیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد:

- چطور بود؟

فقط گفتم:

- عالی.

اونم سری تکون داد که تلفنش زنگ خورد، ببخشیدی گفت و جواب داد. با لبخند نگاهش کردم. الان راحت می‌دیدمش. پیرمردی با موهای سفید و چشمای قهوه‌‌ای سوخته که زیر عینک اصلا پیدا نبود و پوستی تقریبا سفید. کمی تپل، با قد متوسط. یه استاد قدیمی بود. برای من، بهترین استادی که داشتم. همون زمان دانشجوییم بود که می‌دونست من بچه دارم و خیلی بهم کمک کرد و من مدیونش بودم. دکتر رضا عرب‌نژاد.

تلفنش رو که قطع کرد، عینکش رو روی چشماش فیکس کرد و گفت:

- خب. بده من ببینم اون نامه رو.

با لبخند بهش دادم. بازش کرد و بعد از خوندنش، با لبخند گفت:

- خوش اومدی به این بیمارستان.

گفتم:

- ممنونم.

نامه رو گذاشت کنار و گفت:

- فردا ترتیبی میدم که با همه آشنا بشی. الان هم با یکی از بچه‌ها برو اتاقت رو بهت نشون میدن.

سری تکون دادم و گفتم:

- ممنون استاد.

سری تکون داد و عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com