#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_207
- هیچوقت.
سری تکون داد و گفت:
- امان از دست تو.
بعدم نگاهی به پشتم کرد و پرسید:
- پس اون یکی کجاست؟
با تعجب پرسیدم:
- کدوم یکی؟
درحالیکه کتاب رو میگذاشت یه گوشه میز، گفت:
- همونی که با هم دیگه یه تیم شده بودید و پدر من رو سر کلاسها در میآوردید.
بلند خندیدم و گفتم:
- آهان. نازنین.
اونم خندید و گفت:
- آره. نازنین ربیعی.
سری تکون دادم و با زیرکی پرسیدم:
- ببینم استاد، اسم منم یادتونه؟
سری تکون داد و گفت:
- نه خیر. اسم تو رو میخوام چیکار؟
دَمَغ نشستم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com