#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_206
نگاهش کردم و با اخم، مثل خودش، گفتم:
- من طناز سمیعی هستم. اومدم نامه ورودم رو به رئیس بخش بدم.
بالاخره سرش رو آورد بالا، ایستاد و با لبخند دستپاچهای گفت:
- ای وای ببخشید خانوم دکتر! از دفتر ریاست بیمارستان زنگ زدن و گفتن که شما تشریف میارید ولی یکم دیر کردید منم فکر کردم دیگه نمیاید.
سری تکون دادم و فقط گفتم:
- الان میتونم برم؟
سری تکون داد و گفت:
- البته بفرمائید.
سری تکون دادم و سمت در رفتم و در زدم. صدایی از داخل گفت:
- بفرمایید.
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. در رو پشت سرم بستم. اتاق بزرگ و آرامشدهندهای بود. بازم همون صدا رو شنیدم:
- بنشینید.
نگاهی به سمت صدا کردم. فقط موهاش مشخص بود. از موهای سفیدش متوجه شدم پیرمرده. آروم و خانومانه نشستم. نگاهی به پیرمرد مجهولی کردم که روی صندلیش، پشت به من نشسته بود و داشت از داخل کتابخونش، کتابی برمیداشت. منتظر نشستم که بعد از چند ثانیه درحالیکه با صندلیش، چرخ میخورد، گفت:
- ببخشید این کتاب رو واقعا نیاز داشتم.
و با دیدن من لبخندی زد که با هیجان و خنده گفتم:
- استاد.
سری برام تکون داد و با خنده پرسید:
- تو کِی میخوای من رو ول کنی؟
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com