#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_205
سری تکون داد و با خستگی گفت:
- آخ! چه عجب یه نفر درست اومده بود.
گنگ بهش نگاه کردم. نمیفهمیدم چی میگه. اونم با دیدن قیافم فقط اشاره کرد به انتهای سالن و گفت:
- از انتهای سالن میرید دست راست. روی هر در اسم دکتر مربوطه زده شده. خودتون میبینید.
سری براش تکون دادم و رفتم سمت آخر راهرو، سمت راست دومین اتاق بود. در زدم که جوابی نیومد. دستگیره در رو پایین کشیدم که در باز نشد. به اطراف نگاه کردم، خبری نبود. یهبار دیگه تلاش کردم و در زدم. یه خانوم که داشت رد میشد، با دیدن من گفت:
- خانوم! با آقای دکتر کار دارید؟
سری براش تکون دادم و جواب دادم:
- بله. نیستن؟
نگاهم کرد و گفت:
- نه چند دقیقه بیشتر نیست که رفتن بالا، اتاق ریاست بیمارستان.
تشکر کردم و سری براش تکون دادم که رفت. منم رفتم سمت آسانسور و طبقه خودمون. وارد بخش که شدم، مستقیم رفتم قسمت ریاست بخش. نگاهی به منشی کردم که فوقالعاده سرش شلوغ بود. آروم رفتم جلو و گفتم:
- ببخشید خانوم! من…
نذاشت ادامه بدم و بدون اینکه سرش رو بالا بیاره سریع و کلافه گفت:
- نه خانوم نمیشه. امروز دیگه وقت ندارن.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- ببخشید ولی من…
بازم نداشت ادامه بدم و دوباره سریع گفت:
- گفتم که آقای دکتر امروز وقت ندارن.
romangram.com | @romangram_com