#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_201
بعدم توضیح دادم:
- دیگه نمیتونم با وجود رفتن به بیمارستان هم همینطور بهخاطر بچهها بیام و برم.
سری تکون داد که با یادآوری چیزی، ادامه دادم:
- راستی؛ به مریم هم بگو امروز بعد از ظهر میام دفتر درباره برنامههای آینده باهاش صحبت کنم.
سری تکون داد و گفت:
- باشه. برو دیگه.
دستی به مقنعهم کشیدم و گفتم:
- خب.
و رفتم سمت در که طرلان از داخل داد زد:
- صبر کن.
نازی پوفی کرد، به در هال تکیه زد و گفت:
- ای بابا.
طرلان دوید بیرون و گفت:
- بیا. پالتوت رو یادت رفته بود.
لبخندی زدم، از دستش گرفتم و در حالی که میپوشیدمش، گفتم:
- وای خدا خیرت بده. چقدر هوا سرد بود و من از شدت هیجان نفهمیدم.
سری تکون داد و سمت دَر هال رفت. منم تا جلوی در رفتم، در رو باز کردم که یادم افتاد چیزی رو نگفتم. برگشتم و با صدای بلند گفتم:
- راستی.
romangram.com | @romangram_com