#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_200

این‌بار تیام گفت:

- چرا؟

نگران نگاهش کردم که ریلکس گفت:

- چون من و مامانتون با هم زندگی نمی‌کنیم.

چشمامو بستم و من از همه چیز این مرد متنفر بودم.

تیام آروم گفت:

- یعنی چی؟

چشمام رو آروم باز کردم و خواستم جوابش رو بدم که کیوان داد زد:

- دارمان. دیر شد.

اونم سری تکون داد و رفت.

به همین سادگی، بعد از این‌همه سال بچه هاش رو دیده بود و فقط نیم ساعت کنارشون بود. با بغض به بچه‌هام نگاه کردم که ناراحت بودن. غمگین، رفتن روی مبل نشستن. سری تکون دادم و دخترها هم با رفتن اون‌ها اومدن داخل. نگاهی بهشون کردم و سری از روی تأسف تکون دادم. از جلوی در رفتم کنار و در رو بستم.

زودتر از همیشه با استرس بیدار شدم. امروز یک‌‌شنبه بود. قرار بود برم بیمارستان و کارم رو شروع کنم. سریع دست‌شویی رفتم. اومدم داخل اتاقم و رفتم جلو میز آرایش ایستادم. نگاهی به خودم، داخل آینه کردم. تنها کار مفیدی که برای تمیزی صورتم کرده بودم، این بود که دیروز رفتم آرایشگاه و ابروهام رو مرتب کردم. موهام رو محکم بستم، جوری که حس می‌کردم پوست سرم داره کَنده میشه. سریع مانتو و شلواری که دیشب به تایید نازی، طرلان و مریم رسیده بود رو پوشیدم. رفتم جلو آینه. کمی کرم و رژلب زدم. لبخند کوچکی به خودم داخل آینه زدم و مقنعه‌م رو سرم کردم. داخل اتاق طرلان رفتم. طرلان رو که صدا زدم وارد اتاق بچه‌ها شدم. بالای سرشون ایستادم و بهشون زل زدم. دو شب گذشته رو به‌سختی می‌خوابیدن. ناراحت بودن از این که باباشون ولشون کرده و رفته و حتی یه خبر هم ازشون نگرفته. سری تکون دادم و تصمیم گرفتم که امروز به کیوان زنگ بزنم و تکلیف جشن ِ مدرسه بچه‌ها رو مشخص کنم. همین که بیدارشون کردم، صدای زنگ آیفون بلند شد. رفتم سمت آیفون. با دیدن نازی در رو باز کردم. سریع اومد داخل و بعد از سلام و احوالپرسی پرسید:

- استرس که نداری؟

در حالی که کفشام رو می‌پوشیدم، گفتم:

- نه زیاد. ممنون که اومدی.

نازی سری تکون داد و گفت:

- خواهش. راستی طناز خودم باید برم دنبال بچه‌ها؟

سری تکون دادم و درحالی که کفشم رو می‌پوشیدم، گفتم:

- آره. امروز زحمتش رو بکش؛ اما از فردا دیگه میگم آقای شریفی بیاد.

romangram.com | @romangram_com