#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_199
- دارمان کیانمهر.
چهار چشمی به بچهها زل زده بودم که صیام با خنده گفت:
- اِ شما هم مثل ما کیانمهرید؟
بعدم با کنجکاوی و با لبخند پرسید:
- شما با ما چه نسبتی دارید؟
زل زدم به دارمان و منتظر شدم، ببینم چطور میخواد بهشون بگه. صدای آروم تیام متعجبم کرد. زمزمهای که تا آخر عمرم فراموشش نمیکنم، با حسرت خاصی که حسش میکردم، گفت:
- بابامون.
همونطور با تعجب بهش زل زده بودم؛ اما صیام متعجب و مات فقط به دارمان که به تیام زل زده بود، نگاه کرد و گفت:
- بابای ما؟
و اینبار هر دو به دارمان زل زدن…
نیم ساعت بعد، دم در هال ایستاده بودم و بچهها هم کنارم ایستاده بودن و دارمان هم در رو باز کرد و رفت بیرون که صیام برای هزارمینبار گفت:
- نرو دیگه.
نیم نگاهی بهش کرد و فقط گفت:
- نمیشه.
صیام لبهاش رو داد جلو و گفت:
- چرا؟ مگه نمیای خونه، پیش ما و مامان.
سرم رو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم که دارمان گفت:
- نه.
romangram.com | @romangram_com