#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_198

و منتظر نموندم و بی‌توجه بهش، رفتم بیرون. بچه‌ها رو صدا زدم و دیدم که کیوان آماده‌شون کرده. کنار پاشون زانو زدم و با لبخند گفتم:

- بچه‌های من! می‌خوام کسی رو ببینین که الان داخل سالن نشسته.

تیام با تعجب گردن کشید و گفت:

- کی؟

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- حالا می‌فهمید.

و در رو باز کردم و با هم رفتیم داخل و بازم بقیه پشت در موندم. یه گوشه ایستادم که بچه‌ها با کنجکاوی جلو رفتن. ایستاده بود و بی‌حس بهشون زل زده بود. بچه‌ها نگاهی به هم کردن و تیام اول گفت:

- اِ سلام آقا. من تیام هستم.

دارمان نگاهی بهش کرد و سری براش تکون داد که صیام با لبخند گفت:

- سلام آقایی که نجاتمون دادی. منم صیام هستم. خوشبختم.

و با ژست دستش رو به‌سمت دارمان دراز کرد و در همون‌حال گفت:

- و شما؟

با نگرانی به دست صیام نگاه کردم و من برای بچه‌هام، غروری نداشتم که به‌خاطرش بجنگم. آروم بهش نگاه کردم تا شاید به صیام دست بده؛ اما نداد. سری تکون دادم و سعی کردم ذهن بچه‌ها رو دور کنم. پس گفتم:

- بچه‌ها! بشینید.

نگاهم کردن و صیام بی‌توجه به من، ازش پرسید:

- ببخشید آقا! شما اسمتون چی بود؟

با استرس پوست لبم رو جویدم و صدای سردش اومد:

- دارمان.

مکث طولانی کرد و بازم بی‌حس، ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com