#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_197
پوفی کردم و با پوزخند گفتم:
- حتما تو که ولشون کردی و رفتی، صلاحیت داشتی.
بیتفاوت گفت:
- من حوصله جروبحث ندارم. برام مهم نیست.
با خشم نگاهش کردم و بلند شدم. خودش شروع میکرد و خودش جا میزد. از روی اُپن، بطری آب رو برداشتم و کمی آب خوردم. لیوان رو گذاشتم داخل سینی که صداش اومد:
- داری وقتم رو میگیری.
نفس عمیقی کشیدم. الان وقت گله کردن نبود، الان باید راضیش میکردم. الان باید آروم صحبت میکردم.
برگشتم و نشستم روی مبل و شروع کردم به حرف زدن:
- بچهها، یه پدر تخیلی برای خودشون ساختن.
صدای واضح پوزخندش رو شنیدم. چشمام رو بستم و من از این مرد متنفر بودم. میخواست ثابت کنه که من صلاحیت نگهداری از بچهها و برآورده کردن خواستههاشون رو نداشتم.
بازم صداش توی گوشم پیچید:
- باید ببینمشون.
چشمام رو باز کردم. چیزی نگفتم و بلند شدم که پرسید:
- چی از من میدونن؟
آروم جواب دادم:
- خوشبختانه هیچی.
و برگشتم سمتش و ادامه دادم:
- فقط اونروز که از خیابون نجاتشون دادی، دیدنت.
romangram.com | @romangram_com