#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_196
- جدا؟ پس دیگه واقعا باید برم.
نگاهش کردم و با حرص گفتم:
- متاسفانه ظاهرا بهت نیاز دارن.
کمی اومد جلو و گفت:
- آره خب. من پدرشون هستم. من…
نذاشتم ادامه بده و داد زدم:
- تو برای اونا کاری نکردی که بتونی لقب پدرشون رو داشته باشی.
بیخیال گفت:
- مهمم نیست برام.
با خشم گفتم:
- پس چرا داری آزارم میدی؟ میخوای چی رو ثابت کنی؟
بیتفاوت گفت:
- هیچی رو. گفتم که مهم نیست. فقط میخوام بگم تو حتی نتونستی مدیریتشون کنی و خواستههاشون رو برآورده کنی. برای یه کار ساده، به من نیاز پیدا کردی. به کسی که بهعنوان پدر بودن، قبولش نداری.
سری تکون دادم و پرسیدم:
- میخوای بیعرضه بودن من رو ثابت کنی؟
چیزی نگفت که ادامه دادم:
- بعد از این همه سال، بیعرضه بودن من چه به درد تو میخوره؟
لبخند کجی زد و گفت:
- به درد من که نه؛ اما به درد دادگاه میخوره. تو صلاحیت نگهداری از بچهها رو نداشتی.
romangram.com | @romangram_com