#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_195
صدای آرومم رو شنید. ایستاد؛ اما برنگشت. نگاهش نکردم و منتظر شدم. بعد از چند ثانیه، اومد نشست رو به روم و گفت:
- میشنوم.
چیزی نگفتم و دندونام رو روی هم فشار دادم که باز گفت:
- خب.
آروم گفتم:
- فکر میکردم کیوان ماجرا رو گفته و دیگه لازم به حرف زدن من نیست.
و نگاهش کردم که با پوزخند گفت:
- نه. کیوان هیچی نگفته.
با حرص نگاهش کردم؛ اما تمام سعیم رو کردم و با آرامش، رفتم سر اصل مطلب:
- فقط دو ساعت وقت میخوام که بری مدرسه بچهها و بعد از دو ساعت هم بری دنبال زندگیت.
به مبل تکیه زد و پای چپش رو انداخت روی پای راستش و با پوزخندش گفت:
- بچهها؟
نگاهم رو ازش گرفتم که ادامه داد:
- کدوم بچهها؟ خصوصا اون بچهای که اسمش رو هم نمیدونم.
آروم سرم رو بالا آوردم و بهش زل زدم.
با خنده تلخی گفتم:
- آره تو راست میگی. من اشتباه کردم. تو هیچ بچهای نداری.
پوزخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com