#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_194

سکوت کرد که با صدای آروم‌تر، گفتم:

- بچه‌های من به این مرد احتیاجی ندارن.

آروم گفت:

- حداقل به‌خاطر بچه‌ها کنار بیا. طناز! بچه‌ها باید با دارمان رو به رو بشن. با پدرشون. حالا این پدر هرجور می‌خواد باشه، بد یا خوب.

سری تکون دادم. باز به بیرون زل زدم، به حرف‌هایی که دانیال از زبون بچه‌ها گفته بود، فکر کردم. کیوان راست می‌گفت، بچه‌های من نیاز به پدر داشتن. پدری که اونا رو ببره استخر و مسافرت و... اما من چی؟ بعد از این همه سال دردسر و زحمت…

چشمام رو بستم و زمزمه کردم:

- به‌خاطر بچه‌ها…

با حرص و نگرانی گوشه ناخنم رو می‌خوردم. تندتند پاهام رو تکون می‌دادم و به این دوتا پسر عمو زل زده بودم که خیلی ریلکس داشتن با موبایلشون وَر می‌رفتن. نازی هم کنارم نشسته بود و پاهاش رو انداخته بود روی هم و داشت برای کیوان خط و نشون می‌کشید. با وارد شدن مریم به هال به همراه سینی چای و نشستنش روی مبل، چشم ازشون گرفتم و به سینی چای زل زدم. کیوان پوفی کرد، بلند شد و گفت:

- من خسته شدم. میرم ببینم بچه‌ها چی‌کار می‌کنن.

و رفت بیرون. دو دقیقه بعد موبایل نازی زنگ خورد و اونم دستام رو فشار داد که نیم‌نگاهی بهش انداختم، چشماش رو گذاشت روی هم که سری براش تکون دادم و اونم رفت. روبه‌روی هم نشسته بودیم و مریم هم روی مبلی که وسطمون بود نشسته بود. نگاهش بینمون در حال گردش بود؛ اما یهو بلند شد و تند گفت:

- من برم دنبال طرلان، ببینم کجاست.

و رفت داخل حیاط. هم‌چنان بهش زل زده بودم که چند ثانیه بعد، بدون اینکه نگاهم بکنه، گفت:

- فکر کردم به اینجا دعوت شدم که حرف بزنی.

نگاهش کردم و با حرص گفتم:

- کسی شما رو دعوت نکرده.

نیم‌نگاهی بهم کرد. بلند شد، کتش رو برداشت و جدی گفت:

- پس اشتباه اومدم.

و داشت می‌رفت سمت در. تنها چیزی که اون لحظه ازش مطمئن بودم این بود که ازش متنفر بودم. چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم:

- صبر کن.

romangram.com | @romangram_com