#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_193


همون طور که بهم زل زده بود آروم گفت:

- معلوم هست داری چی میگی طناز؟ اصلا حواست هست؟

سرم رو محکم تکون دادم و گفتم:

- آره حواسم هست. من نمی‌خوام پای این مرد به زندگیم باز بشه. همین.

پوزخندی زد و گفت:

- برای گفتن این حرفا زیادی دیر شده. ۱۱ سال پیش خیلیا منتظر شنیدن این حرف از دهنت بودن؛ اما الان دیگه نه. الان زندگی تو با همین مردی که حتی اسمش رو هم نمی‌بری، گره خورده.

نفس عمیقی کشیدم و به بیرون نگاه کردم که دوباره صداش رو شنیدم:

- طناز! چرا نمی‌خوای باور کنی؟ بچه‌هات به پدر احتیاج دارن. که خب با توجه به تعریف‌هایی که می‌کنی از قضا دارمان دقیقا همون پدریه که بچه‌ها می‌خوان.

تلخ خندیدم و گفتم:

- پدر؟ بچه‌های من نمی‌فهمن اون کیه و چیکار کرده با زندگی مامانشون.

کیوان سریع گفت:

- الانم نباید بفهمن. مشکلات باید بین خودتون حل بشه. بچه‌ها نباید هیچی بدونن.

سری تکون دادم و گفتم:

- اون حتی یه احوال از بچه‌ها نپرسید توی این همه سال.

نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

- اون که نمی‌دونسته تو این‌همه مشکل و دغدغه پیدا می‌کنی با بچه‌ها.

در مقابل دفاع‌های کیوان عصبی شدم و داد زدم:

- می‌دونست که بچه‌ها رو دارم. می‌دونست که دارمشون و ممکنه برای تربیتشون دچار مشکل میشم. می‌دونست که بچه‌ها ممکنه اذیت بشن و تمنای پدرشون رو بکنن.


romangram.com | @romangram_com