#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_192
بازم سکوت کردم که آروم به سمتم برگشت و گفت:
- یعنی الان از دستم عصبانی هستی؟
با حرص بهش زل زدم و با تمسخر و حرص گفتم:
- نه چرا ناراحت و عصبانی باشم؟ تو دقیقا کار درست رو کردی. گربه رو آوردی جلوی در قصابی.
خندید و گفت:
- الان دارمان گربهست؟ وای خدا!
و شدیدتر خندید و ادامه داد:
- اگه بفهمه بهش گفتی گربه، دَخلِت اومده.
با حرص و خشم گفتم:
- بهدَرَک.
بلند خندید که حرصی با دستکشهایی که روی داشبورد ماشینش بود، زدم به بازوش و گفتم:
- کوفت.
بعدم با حرص پرسیدم:
- میگم چرا بدون مشورت با من، این رو برداشتی آوردی اینجا؟
و بهش که بیرون ایستاده بود و داشت با موبایلش حرف میزد، اشاره کردم.
کیوان خندهش رو قطع کرد و جدی بهم نگاه کرد و گفت:
- آوردمش اینجا تا باهاش حرف بزنی.
پوزخندی زدم و گفتم:
- اگه میخواستم خودم باهاش حرف بزنم که دست به دامن تو نمیشدم.
romangram.com | @romangram_com