#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_191
سری تکون داد و گفت:
- آره؛ اما من...
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
- کیانا چی؟ بچهش و شوهرش خوبن؟
اونم گفت:
- آره خوبن؛ اما...
نفس راحتی کشیدم. کیوان میخواست ادامه بده که با به یاد آوردن چیزی سرم رو بهشدت بلند کردم و با ترس گفتم:
- اردشیر خان خوبه؟
مات، اول به من زل زد؛ اما بعد به پشتم نگاه کرد. با حرص و نگرانی داد زدم:
- کیوان با توئم! اردشیر خان طوریش شده؟
هنوز به پشتم زل زده بود. درحالیکه برمیگشتم، با داد ادامه دادم:
- با توام میگم چرا به پشت من زل…
کامل برگشتم وای کاش برنمیگشتم. بیمِهرترین مردِ زندگیِ من، به دیوار تکیه زده بود و با بیتفاوتی تماشام میکرد.
چند دقیقه بعد…
کنار کیوان داخل ماشینش نشسته بودم و بهش زل زده بودم. بعد از چند دقیقه گفت:
- خب چیه؟
چیزی نگفتم و همچنان نگاهش کردم که بازم گفت:
- خب همچین بهم زل زدی، انگار قتل کردم.
romangram.com | @romangram_com