#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_190
- کیوان چی میگی؟ حالت خوبه؟
پوفی کرد و گفت:
- طناز! من خوبم. میای دم در یا نه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- من که خونه نیستم.
اونم با حرص گفت:
- میدونم که خونه نیستی.
پوفی کردم و گفتم:
- پس چی؟ کجایی تو؟
گفت:
- همونجایی که تو هستی.
کلافه شدم و گفتم:
- مزخرف نگو کیوان. میگم الان کجایی تو؟
کیوان هم عصبی جواب داد:
- طناز! یا تا دو دقیقه دیگه میای دم درِ باغ یا از دیوار میام داخل.
و قطع کرد. با تعجب نگاهی به موبایلم کردم. یهو به خودم اومد و دویدم سمت در حیاط. همین که در حیاط رو باز کردم، کیوان رو دیدم. مات نگاهش کردم و زمزمه کردم:
- کیوان.
و بازم مثل همیشه که با کوچکترین اتفاقِ غیرمنتظره، تمام چیزهای بد به ذهنم هجوم میارن. با نگرانی گفتم:
- کسی چیزیش شده؟ خاله و عمورضا خوبن؟
romangram.com | @romangram_com