#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_202

نازی زد داخل پیشونیش و طرلان که داشت می‌رفت، ایستاد و گفت:

- جانم.

سفارش کردم:

- حواستون باشه که بچه‌ها لباس گرم بپوشن.

طرلان چشمی گفت و باز خواستم برم بیرون؛ اما بازم برگشتم. هر دو منتظر بودن. خندیدم و گفتم:

- صیام هم شیرش رو کامل بخوره.

نگاهم کردن که گفتم:

- خب دیگه من رفتم.

و این‌بار دیگه واقعا رفتم بیرون. در رو بستم و دستم رو کردم داخل کیفم. یادم افتاد سوئیچ ماشین رو نیاوردم. پوفی کردم و زنگ آیفون رو فشار دادم. بعد از چند ثانیه، نازی با حرص از آیفون گفت:

- چیه باز؟

جواب دادم:

- سوئیچ ماشین رو یادم رفته.

پوفی کرد و بعدشم در باز شد. سریع دویدم داخل که در هال باز شد و طرلان سوئیچ رو داد دستم. لقمه‌‌ای رو هم که خودم گرفته بودم و داشت یادم می‌رفت، بهم داد. ممنونی گفتم و سفارش‌های آخر رو کردم. نازی از داخل، غر زد:

-ای وای! حالا اگه رفت.

چشم‌غره‌‌ای بهش رفتم. از در بیرون اومدم، سوار ماشین شدم و حرکت کردم به‌سمت بیمارستان. داخل پارکینگ ماشین رو پارک کردم و آروم‌آروم و با نفس عمیقی وارد حیاط بیمارستان شدم. از شدت کنجکاوی و کمی نگرانی، مدام به اطراف نگاه می‌کردم. همین که وارد ساختمونِ بیمارستان شدم، مستقیم رفتم داخل آسانسور و طبقه آخر بیرون اومدم. وارد طبقه آخر که شدم، نفس‌های پشت‌سرهم و عمیقی می‌کشیدم. کیفم رو جابه‌جا کردم و کف دستم که عرق کرده بود رو با دستمالی تمیز کردم و داخل سطل زباله انداختم. سمتِ میز منشی رفتم. با لبخند سلام کردم و گفتم که وقت قبلی داشتم. با احترام ازم خواست که بشینم؛ چون ظاهرا هنوز جلسشون تموم نشده بود. بعد از این‌که یه سری آدم از داخل اتاق بیرون اومدن و جلسه تموم شد. چند دقیقه بعد منشی هماهنگ کرد و من رفتم داخل. بعد از سلام و احوالپرسی، تعارف کرد و منم روی مبل نشستم. رئیس بیمارستان که بسیار هم مهربون بود و منم قبلا باهاش آشنا شده بودم. شروع کرد به حرف زدن:

- خب خانوم سمیعی. ان‌شاءالله شما از امروز کارتون رو در این بیمارستان شروع می‌کنید.

سری تکون دادم و با لبخند گفتم:

- بله باعث افتخار منه. فقط…

مکثی کردم و ادامه دادم:

romangram.com | @romangram_com