#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_187


- جا نمی‌شیم.

نازی کلافه گفت:

- همیشه که می‌شدیم. بهانه نیار. برو بچه‌هات رو آماده کن که دارم میام.

سریع بچه‌ها رو آماده کردم و منتظر شدیم. نازی و مریم اومدن و سریع به‌سمت باغ، حرکت کردیم. حدود ساعت ۱۱ بود که به باغ رسیدیم. نازی ماشین رو داخل آورد. باغ بزرگی بود. وارد که می‌شدی، همه‌جا درخت و گل و باغچه بود. جلوتر که می‌رفتی یه ساختمون بود و سمت راست ساختمون هم استخرِ سرپوشیده کوچکی بود. همه رفتیم داخل ساختمون. طرلان مشغول حرف زدن با مریم بود و در همین‌ حال، داشتن با هم وسایل رو داخل آشپزخونه می‌آوردن. نازی هم می‌گفت وسایل رو کجا بذارن. منم برنج رو درست می‌کردم. داشتم برنج رو آبکش می‌کردم که صیام با سروصدا اومد داخل آشپزخونه. مستقیم اومد سمتم و تندتند، در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:

- مامان! ما رفتیم استخر.

و دوید بیرون. با تعجب نگاهی به جای خالیش کردم که نازی با خنده گفت:

- فقط اومده بود که بهت اطلاع بده.

سری تکون دادم و رو به مریم که تازه سبدی رو آورده بود، گفتم:

- مریم بیا این برنج رو آبکش کن. برم ببینم این‌ها دارن چی‌کار می‌کنن.

مریم اومد و مشغول شد که رفتم داخل باغ و در استخر رو باز کردم. دیدم ایستادن کنار استخر و دارن وسایل‌های شناشون رو آماده می‌کنن. با حرص گفتم:

- معلوم هست دارید چی‌کار می‌کنید؟

تیام با ترس نگاهم کرد و صیام هم یهو مات بهم زل زد. دوباره سوالم رو تکرار کردم که بعد از چند ثانیه، تیام گفت:

- داریم می‌ریم شنا دیگه.

با اخم گفتم:

- لازم نکرده! هوا سرده، آب هم سرده سرما می‌خورید.

صیام پاش رو کوبید روی زمین و گفت:

- نه‌خیرشم! من می‌خوام برم شنا.

نگاهشون کردم و پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com