#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_186
پوفی کردم و با حرص گفتم:
- احمق اون که من بودم. حالا یهبار خواستم با احساس صدات کنم.
اونم با خنده گفت:
- به ما نیومده این چیزها.
بعدم سریع ادامه داد:
- حالا بگو ببینم، چیکار داشتی؟
با تعجب گفتم:
- تو زنگ زدی، من کاری ندارم که باهات.
کشیده و گیج گفت:
- واقعا؟
منم عین خودش کشیده گفتم:
- بله! بجنب نازی.
نازی با دستپاچگی گفت:
- اِ یهلحظه صبر کن، الان میگم، سر زبونمهها.
پوفی کردم که یهو داد زد:
- آهان.
موبایل رو از گوشم دور کردم، به موبایل چشمغرهای رفتم و با احتیاط به گوشم نزدیکش کردم که صداش رو شنیدم:
- من میرم دنبال مریم، شما هم آماده باشید با هم میریم.
سری تکون دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com