#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_185


صبح فردا، خیلی زود بیدار شدم و وسایل رو برای باغ آماده کردم. دو ساعتی گذشته بود که نگاهی به سبد و ظرف غذا کردم، موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه‌‌ش کردم. نازی بود. با لبخند جواب دادم:

- سلام‌علیکم بانو.

صدایی نیومد که باز گفتم:

- نازی جون.

بازم صدایی نیومد که با نگرانی داد زدم:

- نازی.

صدای متعجبش رو شنیدم:

- هان.

پوفی کردم و با حرص گفتم:

- مرض. چرا هر چی صدات می‌کنم جوابم رو نمیدی؟

اونم گفت:

- فکر کنم خط رو خط شده بود.

به اُپن تکیه زدم و نازی ادامه داد:

- فقط نمی‌دونم اسمم رو از کجا می‌دونست.

گیج پرسیدم:

- چطور؟

جواب داد:

- آخه می‌گفت بانو و نازی جون و این‌چیزها.


romangram.com | @romangram_com