#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_184
- باشه. حالا که اصرار داری، میام.
سری تکون دادم و به همین سادگی فراموش کردیم که تا چند دقیقه پیش دعوا بود. زودتر از همیشه رفتم ناهار خوردیم و من لباسهای خودم و بچهها رو شستم و رفتم استراحت کنم. حدودا ساعت شش بعد از ظهر بود که به کیوان زنگ زدم و پرسیدم چیکار کرد. اونم بعد از کمی فکر کردن جواب داد:
- حالا میگم برات.
بعد بازم مکثی کرد و گفت:
- فردا چیکارهای؟
در حالی که آش رو هم میزدم، گفتم:
- فردا داریم میریم باغ عموی نازی. چطور؟
کیوان با اشتیاق گفت:
- اِ چه خوب.
با تعجب گفتم:
- کجاش خوبه؟ اصلا خوب هم باشه به تو چه؟
مکثی کرد و گفت:
- هیچی. اصلا به من ربطی نداره. خب کاری نداری؟
مشکوک گفتم:
- کیوان! چی شدی یهو؟ تو یه چیزیت هست.
تند گفت:
- نه نیست. طناز باید برم کار دارم.
و قطع کرد با تعجب به موبایلم نگاه کردم و سری از روی تأسف برای کیوانِ تخیلی تکون دادم و مطمئن بودم یه ریگی به کفشش هست.
romangram.com | @romangram_com