#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_183
- مریم!
نگاهم کرد و چیزی نگفت، نشست روی مبل که نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند ثانیه گفتم:
- خب برنامه فردا که پابرجاست. نه؟
مریم با تعجب گفت:
- فردا مگه چه خبره؟
نازی هم بیتوجه به مریم، گفت:
- آره پابرجاست.
مریم هم رو به من باز تکرار کرد:
- میگم فردا چه خبره که من نمیدونم؟
نگاهش کردم و جواب دادم:
- فردا قراره بریم باغ عموی نازی.
سری تکون داد و گفت:
- آهان.
بعدم درحالیکه زیر چشمی به نازی نگاه میکرد، گفت:
- من که نمیام.
نازی هم نگاهش کرد و گفت:
- تو غلط کردی.
مریم خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com