#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_182
نازی چیزی نگفت که مریم با صدای کمی بلندتر گفت:
- با توئم. من چی؟
نازی هم با حرص نگاهش کرد و با داد گفت:
- تو چی؟ میخوای بدونی؟
بعد هم با عصبانیت ادامه داد:
- میگم برات. تو بهخاطر مردی که تا حالا حتی به بار هم از نزدیک ندیده بودیش و اصلا هم نمیشناختیش علی رو رد کردی. علی که تنها کسی بود که اطمینان داشتم پات مردونه میایسته.
مریم با پوزخند گفت:
- علی؟ من نمیفهمم علی و زندگیش به من چه ربطی داره وقتی جوابم رو دادم و منفی بوده و همه چی تموم شده.
نازنین بلند شد و رو به مریم با خشم گفت:
- تو بهخاطر بازیگری که یهبار سر صحنه دیده بودیش و یه لبخند بهت زده بود، علی رو رد کردی. اینه که من رو میسوزونه.
مریم هم بلند شد و رو بهش گفت:
- اون بازیگر برای من مُرده، تمام. اما این بار فرق میکنه. من مطمئنم.
نازی زل زد بهش و با تلخند گفت:
- مریم! باورم نمیشه این حرفای یه دختر ۳۰ ساله باشه. این حرفها بیشتر به حرفهای یه دختر بچه شباهت داره.
مریم خواست چیزی بگه که با آرامش گفتم:
- بچهها! خواهش میکنم، بس کنید. چتونه شما؟ مگه با هم جنگ و دعوا دارید؟
نازی سری تکون داد و نشست روی مبل و مریم رو به من گفت:
- به این بگو. زود هر چی میشه رو ربط میده به علی و خواستگاریش.
سری تکون دادم و با صدای بلند نهیب زدم:
romangram.com | @romangram_com