#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_181


- عین خودته. پررو.

نگاهش کردم و با کنایه گفتم:

- مطمئنی؟ از وقتی یادمه همه می‌گفتن بچه‌های من به کیانمهر‌ها رفته بودن.

پوفی کرد و بی‌حرف سوار ماشین شد و حرکت کرد. در رو بستم و رفتم سمت هال. در هال رو باز کردم و رفتم داخل. نگاهی به خونه کردم. سوت و کور و آروم بود. رفتم به طرلان سر بزنم که متوجه شدم داره با تلفن صحبت می‌کنه. سری تکون دادم و بدون اینکه فضولی بکنم، رفتم داخل اتاقم و تا بعداز ظهر استراحت کردم. حدود ساعت هشت بود که بچه‌ها اومدن. خیلی پر انرژی، پر سرو صدا و خوش‌حال بودن. می‌خندیدن و موقع شام سر سفره برای من و طرلان از شنا و استخر می‌گفتن. تا زمانی که رفتن بخوابن هم از آب بازی می‌گفتن.

صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. سریع آماده شدم و خوشبختانه بچه‌ها خواب بودن؛ وگرنه باز باید کلی باهاشون سر و کله می‌زدم تا راضی بشن که باهام دفتر نیان. آروم‌آروم، کارهام رو انجام دادم و سمت دفتر رفتم. امروز پنجشنبه بود. با بچه‌ها داشتیم پرونده‌ها رو مرتب می‌کردیم. مریم برای بار هزارم خمیازه‌‌ای کشید که نازی با خنده نگاهش کرد و من هم با خنده گفتم:

- مریم! خدا وکیلی دیشب چی‌کار می‌کردی؟

مریم با گیجی نگاهم کرد و گفت:

- خیلی کارها. چطور؟

نازی با خنده گفت:

- آخه نیست خیلی سرحالی. می‌خواست بدونه راز موفقیتت چیه؟

مریم هم بدون توجه به لحن کنایه‌آمیز نازی با خوش‌حالی و هیجان گفت:

- دیشب مسیح جونم لایو گذاشته بود توی اینستا تا یه ساعت. بعد از یه ساعت هم که تموم شد، رفتم توی اینترنت عکس‌هاش رو زیر و رو کردم و یه عکس خوب پیدا کردم و تا صبح با فتوشاپ روش کار می‌کردم.

سری تکون دادم و به نازی نگاه کردم که بهش زل زده بود. مریم با تعجب رو بهمون گفت:

- چتونه؟

نازی سری تکون داد و با آه گفت:

- علی نامزد کرد و رفت. اون‌وقت تو…

و ادامه نداد که مریم با حرص نگاهش کرد و گفت:

- من چی؟


romangram.com | @romangram_com