#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_180

صیام با غرغر نشست لبِ باغچه و گفت:

- پس کِی؟ ما الان یه ساعته منتظریم.

به غرغرهاش خندیدم و چیزی نگفتم. نگاهی به وسایلی که کنار باغچه گذاشته بودن کردم و گفتم:

- همه چی رو برداشتین؟

تیام نگاهی به وسایل کرد و گفت:

- آره. خاله طرلان گذاشته برامون.

سری تکون دادم و به در هال نگاه کردم، گفتم:

- طرلان کجاست؟

تیام جواب داد:

- داشت تلفن حرف می‌زد.

سری تکون دادم. جدیدا طرلان خیلی با موبایل حرف می‌زد. و باز فکر کردم نکنه موضوع مربوط به پارسال باشه. نکنه که باز برگشته باشن سر خونه اول اونم با وجود یه نفر دیگه. نیم‌نگاهی به بچه‌ها کردم و سفارش کردم:

- بچه‌ها عمو کیوان رو اذیت نکنین. باشه؟

صیام هم طبق معمول غر زد:

- عمو کیوان ما رو اذیت نکنه، ما اذیتش نمی‌کنیم.

لبخندی زدم که در زدن. درو باز کردم و بچه‌ها رو فرستادم که بیرون برن. کیوان در ماشین رو برای بچه‌ها باز کرد و گفت:

- بجنبید بچه‌ها که دیر شد.

صیام هم گفت:

- شما دیر اومدی. ما که آماده بودیم.

و با تیام سوار شدن. کیوان سری تکون داد و رو به من گفت:

romangram.com | @romangram_com