#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_179


سری تکون داد و با کلی فکر گفت:

- حله.

لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون.

و داشتم می‌رفتم که یهو با به یاد آوردن چیزی برگشتم و گفتم:

- ببینم کیوان، الان ساعت چهار شده. تو به بچه‌ها قول دادی چهار بری ولی الان این‌جایی و بچه‌های بی‌چاره من منتظر تو هستن. اون‌وقت تو داری چی‌کار می‌کنی؟ واقعا که…

با دهن باز نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه گفت:

- پررویی دیگه.

خندیدم و خداحافظی کردم. رفتم سمت خونه و به نازی و مریم زنگ زدم و گفتم که مشکل حل شده. به خونه که رسیدم، در رو باز کردم و رفتم داخل در رو که بستم، دیدم بچه‌ها آماده داخل حیاط منتظر کیوان ایستادن. سلام کردن که با لبخند گفتم:

- سلام بر پسرهای من. چرا توی حیاط ایستادین؟ سرده.

تیام در حالی که به کاپشنی که پوشیده بود، اشاره می‌کرد. گفت:

- نه نگران نباش مامان. با اینا اصلا سردمون نمیشه.

خندیدم و نگاهشون کردم و پرسیدم:

- حالا کاملا آماده‌اید؟

نگاهم کردن و تیام غر زد:

- آره ولی عمو کیوان هنوز نیومده.

نگاهشون کردم و گفتم:

- الان میاد.


romangram.com | @romangram_com