#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_178
سریع رفتم کیفم رو برداشتم و سرسری با بچهها خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه کیوان. جلوی در خونه ایستادم و آیفون اختصاصی آپارتمانش رو زدم. نمیدونم چیکار میکرد و منتظر کی بود که سریع آیفون رو برداشت و صدای متعجبش اومد:
- اِ تویی طناز؟ بیا بالا.
سریع گفتم:
- نه تو بیا پایین.
باشهای گفت و اومد پایین و منم بیوقفه براش تعریف کردم.
زل زد بهم و گفت:
- خب.
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
- خب چی؟
نگاهم کرد و پرسید:
- خب من با دارمان حرف بزنم که چی بشه؟
نگاهش کردم و با حرص گفتم:
- کیوان! سه ساعته دارم دیوان لیلی و مجنون رو برات میخونم، اونوقت تو تازه میگی لیلی زنه یا مَرد؟
نگاهم کرد و گفت:
- خب حق دارم. اینجا مغزِ سالم آدم هم از سرما یخ میزنه، چه برسه به مغز من که همیشه آکبنده.
خندیدم که ادامه داد:
- حالا چرا اینجا وایسادی؟ خب میاومدی بالا.
نگاهش کردم و گفتم:
- حالا که نیومدم. تو جواب من رو بده. میگی بهش یا نه؟
romangram.com | @romangram_com