#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_177
نازی هم گفت:
- پس هیچی نگو.
مریم، هشدار داد:
- اوی مؤدب باش!
سری تکون دادم و به ساعت نگاه کردم. ساعت سه شده بود و من هنوز کاری نکرده بودم، پس رو به مریم گفتم:
- مریم جان ول کن. اصلا اردشیر خان رو بیخیال شو. نشدنیه.
باز سکوت شد که نازی گفت:
- فقط یه راه داره.
با کنجکاوی نگاهش کردیم که گفت:
- به این یارو بگی.
مریم با تعجب گفت:
- یارو کیه؟
نیمنگاهی بهش انداختم و گفتم:
- کیوان رو میگه.
مریم آهانی گفت و ادامه داد:
- بهنظر منم بهترین گزینهست.
سری تکون دادم و زمزمه کردم:
- ظاهرا چارهای نیست.
romangram.com | @romangram_com