#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_175


- خب دوباره شروع کنید به فکر کردن.

مریم غر زد:

- اَه باز فکر کنیم؟

نازی هم لب‌های کوچک و رژ لب‌زده‌‌ش رو تر کرد و گفت:

- جوجو.

خندیدم که خودش هم خندید و گفت:

- آخی. خیلی خسته شدی جوجو؟

مریم جعبه دستمال‌کاغذی رو به‌سمتش پرتاب کرد که نازی جاخالی داد و گفت:

- اوخ اوخ! این مسیح خانِ شما می‌دونه که جناب‌عالی دستِ بزن داری؟

مریم هم نگاهش کرد و با عشق گفت:

- مسیح... آخ… مسیح. بذار کنسرت بذاره، من برم ببینمش، مطمئنم این دیگه خودشه.

سری تکون دادم و گفتم:

- می‌خواین الان به فکر مشکل منِ بدبخت باشید بعد بریم سراغ موضوع مسیح خان.

مریم سری تکون داد و بازم سکوت شد. یهو مریم گفت:

- ببین طناز! دارمان یه برادر داره که با شیدا ازدواج کرد. اسمش چی بود؟

با یادآوری زوج دوست داشتنی و مهربون کاخ کیانمهرها لبخندی زدم. پاک اون‌ها رو فراموش کرده بودم. آروم و با لبخند پررنگی گفتم:

- آریان.

مریم هم گفت:


romangram.com | @romangram_com