#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_174

نازی چشم‌غره‌‌ای رفت و منم سری براش تکون دادم و باز مشغول فکر کردن شدیم که مریم آروم گفت:

- طناز!

نگاهش کردم که ادامه داد:

- به‌نظرم مدرسه بچه‌ها رو عوض کن.

پوفی کردم و به میز مریم تکیه دادم و گفتم:

- وسط سال کجا ببرمشون؟

مریم هم کلافه گفت:

- چه می‌دونم؟ خب یکمم خودت فکر کن دیگه.

سری تکون دادم و با چشم‌غره، گفتم:

- فکر کنید بابا.

مریم با کلافگی دستی داخل موهای مش شده‌‌ش کشید و ادامه داد:

- ای بابا! دیگه خسته شدم از بس فکر کردم.

نازی خندید و با کنایه گفت:

- آره واقعا؛ چه فکر‌های حساب شده و‌ تر و تمیزی هم بودن.

آروم خندیدم که مریم به نازی کوفتی گفت و ادامه داد:

- آخه تنها راهش اینه که یه نفر باهاش حرف بزنه. نمی‌دونم چرا داریم زور می‌زنیم که راه دیگه‌‌ای پیدا کنیم.

پوفی کردم، روی مبل نشستم و گفتم:

- آره تو راست میگی؛ ولی نکته این‌جاست که کی؟ کی رو پیدا کنم که در این مورد باهاش حرف بزنه و راضیش کنه؟

نازی خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com