#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_173
- نازی این دهبار، تو نمیخواد سرزنشش کنی. به جاش یکم فکر کن، ببین باید چیکار کنه.
نازی هم سری تکون داد که بلند شدم و مشغول راه رفتن داخل دفتر شدم.
بعد از چند دقیقه سکوت، مریم گفت:
- ببین طناز!
با امیدواری بهش نگاه کردم که بلند با خودش حرف زد:
- نه! نه! این خوب نیست.
و رو به من گفت:
- هیچی ولش کن.
با حرص نگاهش کردم و باز شروع کردم به راه رفتن که مریم باز داد زد:
- آهان فهمیدم.
بازم قدم زدنم متوقف شد و نازی هم بهش زل زد که نیمنگاهی بهمون کرد و ادامه داد:
- ساعدی رو از درخواستش منصرف کنیم.
سوالی رو که میخواستم بپرسم، نازی پرسید:
- چهجوری؟
با لبخند دستاش رو تکون داد و در همونحال گفت:
- خب معلومه! ما… میتونیم، نه… یعنی میشه…
پوفی کرد و در حالی که چشماش رو توی حدقه میچرخوند، رو بهمون گفت:
- نمیدونم.
romangram.com | @romangram_com