#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_172

نازی سری تکون داد و با حرص رو به مریم گفت:

- خب الان تکلیف چیه سرکار خانوم؟ شما بفرمایید.

مریم هم پشت چشمی برای نازی نازک کرد و گفت:

- به نظر من، باید بره باهاش حرف بزنه.

سریع سرم رو به‌سمتش برگردوندم طوری که گردنم رگ‌به‌رگ شد. با خشم و حرص گفتم:

- من با اون یارو هیچ‌کاری ندارم! هیچ‌کاری!

مریم هم بهم زل زد، پشت‌چشمی نازک کرد و گفت:

- خب بابا بشین. فهمیدم باهاش کاری نداری.

نازی هم گفت:

- واقعا که! یعنی واقعا قراره تو تا آخر عمرت با دارمان حرف نزنی؟

نگاهش کردم و با قاطعیت گفتم:

- نه. چرا باید باهاش حرف بزنم؟

نازی پوزخندی زد و گفت:

- پدر بچه‌هاته طناز. نمی‌تونی که ازش فرار کنی. می‌تونی؟

بهش زل زدم که ادامه داد:

- این مرد همیشه با تو هست، عین سایه. چه بخوای، چه نخوای. اگه تو هم نخوای اون هست؛ چون بچه‌هاش هستن. اونم درست وسط زندگیت. می‌فهمی؟

چیزی نگفتم؛ اما نمی‌فهمیدم چی میگه؟ درکش نمی‌کردم. من فقط یه چیزی رو می‌دونستم. اونم این‌که بچه‌ها مال من هستن و لاغیر. پوفی کردم و صادقانه گفتم:

- نه نمی‌فهمم.

نازی سری از روی تأسف تکون داد که مریم با حرص گفت:

romangram.com | @romangram_com