#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_171
- ببینید، آقای دکتر خیلی درگیرن. نمیشه که مریضها رو رها کنن و بیان اینجا.
با خواهش نگاهم کرد وگفت:
- خواهش میکنم، خانوم دکتر.
با کلافگی بهش نگاه کردم و گفتم:
- اما من...
ساعدی با التماس گفت:
- خواهش میکنم، پیشنهادم رو رد نکنید.
کلافه شده بودم و نمیدونم چرا یهو عین احمقا سری تکون دادم. ساعدی هم خوشحال شد و فکر کرد، جواب مثبت دادم. به آبدارچی گفت بره چایی و شیرینی بیاره. نگاهش کردم و تا خواستم که بگم اشتباه فهمیده، چایی رو جلوم گذاشتن. برای جلوگیری از بیشتر گند نزدن، سریع زدم به چاک. از مدرسه بیرون اومدم و داخل ماشین که نشستم، تازه فهمیدم چه غلطی کردم و چی گفتم. سرم رو گذاشتم روی فرمون. نفس عمیقی کشیدم و به این فکر کردم که حالا دقیقا باید چه غلطی بکنم؟ …
نازی با حرص نگاهم کرد و گفت:
- میمُردی، حرف نمیزدی؟
چشمغرهای رفتم و گفتم:
نمیشد حرف نزنم. مرد گنده افتاده بود به دست و پام. چیکار میکردم؟
مریم در دفتر رو بست و گفت:
- راست میگه دیگه! بیچاره چیکار میکرد؟
بعد هم رو به من گفت:
- حق با توئه.
و دوباره رو به نازی ادامه داد:
- اینقدر سرزنشش نکن.
romangram.com | @romangram_com