#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_170
سریع بلند شد و گفت:
- نهنه. اصلا. خواهش میکنم، بفرمایید بشینید.
پوفی کردم و نشستم. با کمی مکث و مِنمِن گفت:
- راستش میخوام چیزی ازتون بخوام. میدونم پررو هستم ولی خواهش میکنم.
نگاهش کردم و سری تکون دادم که ادامه داد:
- راستش میخواستم از آقای دکتر خواهش کنید که سری به ما بزنن و برای بچهها صحبت کنن.
سری تکون دادم و با تعجب پرسیدم:
- برای بچههای ابتدایی صحبت کنه؟
اونم تائید کرد و گفت:
- بله. فکر کنم برای آیندهشون خیلی مفید باشه، البته اولیای بچهها هم هستن، ایشون میتونن با والدین هم صحبت کنن.
گفتم:
- جناب ساعدی، فکر کنم دکترهای خیلی معروفتری هم باشن که بتونن این کار رو انجام بدن.
سریع گفت:
- اما من از ایشون درخواست دارم که بیان. پیشنهاد بدی هم که نیست برای شما. ایشون هنوز خیلی مطرح نیستن و تازه با بیلبوردها، مردم دارن میشناسنشون. این جلسه باعث میشه مطرح و شناخته شده بشن.
سری تکون دادم و در حالی که به این فکر میکردم که یه جراح چی میخواد به بچههای ابتدایی بگه، محکم گفتم:
- ببخشید جناب ساعدی، ولی ایشون نمیتونن بیان.
نگاهم کرد و گفت:
- بله میدونم؛ ولی تمنا دارم، کاری کنید که ایشون بیان.
نمیدونستم چطوری باید بپیچونمش. مستأصل گفتم:
romangram.com | @romangram_com