#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_169


همین. گاهی یه اسم، کافیه تا بری به گذشته. تا به جنون برسی. گاهی برای گفتن یه اسم، به اندازه یه دنیا زجر می‌کشی، جون میدی؛ اما بلند میشی. بلند میشی برای چیزی که زنده نگه‌ت داشته. چیزی مثل انتقام…



ساعدی اول گیج بعدم با تعجب بهم زل زد. بلند شد و اومد سمتم. نشست روی صندلی، روبه‌روم و با تعجب پرسید:

- واقعا؟

چیزی نگفتم و نگاهش کردم که ناباور گفت:

- یعنی بچه‌ها راست می‌گفتن که باباشون خارج بوده و الانم دکتره؟

سری تکون دادم که با لبخند بُهت زده گفت:

- نکنه منظورتون همین دارمان کیانمهره که جراحه و بیلبوردهاش رو توی شهر زدن و تازگی اومده ایران و سمینار داره؟

سرم رو به نشانه تایید تکون دادم که کمی به خودش مسلط شد و گفت:

- ببینید، جسارت نباشه ولی میشه شناسنامه…

قبل از اینکه حرفش تموم بشه از داخل کیفم شناسنامه‌ها رو بیرون آوردم و دادم دستش. با هیجان بازشون کرد و بعد از این‌که خوب بهشون زل زد. بعد از چند ثانیه سرش رو بالا آورد، نگاهم کرد و با لبخند پرسید:

- چرا زودتر نگفتید، خانوم دکتر؟

با تعجب نگاهش کردم. خانوم دکتر؟ پوزخندی زدم و گفتم:

- مهم نبود.

سری تکون داد و با لبخند گفت:

- چرا اتفاقا خیلی مهمه. ببخشید اگه بی‌ادبی کردم.

بلند شدم و با همون پوزخند گفتم:

- از نظر من مهم نیست. حالا که دیگه جواب سوال‌هاتون رو گرفتید. من می‌تونم برم؟


romangram.com | @romangram_com