#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_168
- ببخشید؟!
نگاهم کرد و با لحن مچگیرانه گفت:
- میخوام بدونم چیزهایی که بچهها در مورد پدرشون گفتن، حقیقت داره؟
با گیجی پرسیدم:
- چه… حقیقتی؟ بچهها چی گفتن؟
نگاهم کرد و گفت:
- همین که پدرشون دکتره و خارج از کشور بوده.
با چشمهای درشت شده از تعجب نگاهش کردم و مات با لکنت پرسیدم:
- اینها رو بچهها بهتون گفتن؟
سری تکون داد که سرم رو انداختم پایین و گیج به میز نگاه کردم. نمیفهمیدم چه خبره؟ بچهها از کجا فهمیدن؟ اینجا چه خبر بود؟ حالا توی این وضعیت بدجورِ من، ساعدی همینطور حرف میزد و ازم سوال میپرسید. چشمام رو بستم و آروم زمزمه کردم:
- دارمان.
حرفهاش قطع شد، نگاهم کرد و پرسید:
- چیزی گفتید؟
با درد نگاهش کردم و گفتم:
- اسمی که دنبالشید.
با کنجکاوی گفت:
- چه اسمی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- دارمان کیانمهر.
romangram.com | @romangram_com