#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_167
- ببخشید جناب ساعدی. شما دوره افتادید داخل مدارس تهران که سر از کار ما در بیارید؟
خندید و گفت:
- من چنین جسارتی نمیکنم. فقط کنجکاو بودم که…
و ادامه نداد که نگاهش کردم و پرسیدم:
- که چی؟ شما چی میخواید جناب ساعدی؟
کمی روی میزش خم شد و گفت:
- اینکه شما دقیقا کی هستید؟
بازم اخم کردم و گفتم:
- اگه این چیزی هست که میخواید، بسیار خب.
و صدام رو صاف کردم و با حرص ادامه دادم:
- من، مادر بچهها هستم. اسمم هم طناز سمیعی هست و یه دفتر مشاوره دارم که تقریبا حوالی شمال شهره…
میخواستم ادامه بدم که سری تکون داد و گفت:
- بله بله میدونم خانوم کیانمهر؛ اما مسئله من این نیست.
نگاهش کردم و با کلافگی گفتم:
- پس چیه؟
نگاهم کرد و گفت:
- پدر بچهها.
با تعجب گفتم:
romangram.com | @romangram_com