#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_166
نگاهم کرد و با خنده گفت:
- ممنون از لطفتون. فقط خیلی مشتاقم که بدونم شما از کدوم قسمت بیشتر خوشتون اومده؟
پای راستم رو انداختم روی پای چپم و با مکثی طولانی که بهخاطر پیدا کردن یه مزخرف دیگه صرف شد. با خنده گفتم:
- آخه نیست که همه چی عالی بود، آدم واقعا نمیدونه چی باید بگه.
خندید و فکر کنم از مزخرفهایی که گفتم، حسابی کیف کرد. منم لبخند مسخرهای تحویلش دادم. که به پشت صندلیش تکیه زد و گفت:
- خب. بهتره بریم سر اصل مطلب. موافقید که؟
نگاهش کردم و بازم آب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم که ادامه داد:
- امسال اولین سالی هست که تیام که کلاس سوم هست و صیام هم که پسر کوچکترتون هست، به این مدرسه اومدن. درسته؟
سری تکون دادم و تنها با تکون دادن سرم تائید کردم که ادامه داد:
- و من هم تازه امسال به این مدرسه منتقل شدم.
منتظر ادامه حرفهاش شدم، در حالی که قلبم تند تند میزد و سعی میکردم ظاهرم رو حفظ کنم. همچنان ادامه داد:
- و پرونده همه رو مطالعه کردم.
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
- در مورد پروندههای بچههای شما، متوجه شدم که مدارکی از شما گرفته نشده و شما هم در قسمت فرم یهسری مطلب رو ننوشتید و این خلاف قانونه.
سری تکون دادم و چشمام رو باریک کردم و گفتم:
- خب.
نگاهم کرد و باز گفت:
- و این که من با مدیر مدرسه سابقِ تیام هم حرف زدم که اونها هم ظاهرا هیچ اطلاعاتی نداشتن.
اخمام رفت توی هم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com