#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_165
نازی گفت:
- ای بابا طناز خوبی؟
آروم گفتم:
- آره. فقط یه خُرده نگرانم.
اونم بعد از مکثی گفت:
- میخوای بیام همراهت.
گفتم:
- نه مشکلی پیش نمیاد. نگران نباش.
اونم باشهای گفت و خداحافظی کردیم. منم رو به بچهها، داد زدم:
- بجنبید دیر شد.
مدارک رو داخل کیفم گذاشتم و رفتیم سمت مدرسه. جلوی در مدرسه، ماشین رو پارک کردم. بچهها رو فرستادم داخل و خودم با نفس عمیقی وارد مدرسه شدم. صیام از وقتی وارد شد با همه سلام و علیک کرد تا آخر و علیالخصوص با بابای مدرسهشون. خداحافظی کردن که از شدت دلشوره سری براشون تکون دادم و رفتم سمت دفتر مدیریت. در دفتر مدیریت رو زدم که با صدای بفرمائید، وارد شدم. معلمها ظاهرا جلسه داشتن و هنوز نرفته بودن. سلامی به همهشون کردم که زنگ رو زدن و کمکم همه رفتن. آقای ساعدی درحالی که پشت میز نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد به من نگاه و به صندلی اشاره کرد. سری تکون دادم و روی صندلی نشستم و بهش زل زدم. برخلاف آقای کاظمی که جوون بود، آقای ساعدی بهنظر ۵۰ ساله و میانسال میاومد. مردی با موهای کم پشت، لاغر و قد بلند با عینک و طرز نگاهی که همیشه باعث ترس و حساب بردن بچهها میشد. منتظر شدم حرفهاش تموم بشه. مُدام آب دهنم رو قورت میدادم. نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته و همین داشت اذیتم میکرد. تلفنش که تموم شد. با لبخند نگاهم کرد و سلام داد. منم آروم سلامی کردم که ادامه داد:
- ببخشید خانوم کیانمهر. معطل شدید.
باز گفت کیانمهر. شیطونه میگفت بلند شم، بزنم توی گوشش و بهش بگم من خانوم سمیعی هستم نه کیانمهر. اما از اونجایی که من عُرضه این یه کار رو نداشتم، لبخند کج و کولهای تحویلش دادم و گفتم:
- خواهش میکنم. مشکلی نیست.
اونم لبخندی زد و پرسید:
- جشن اونروز چطور بود؟
ای وای! من که اون روز اصلا نفهمیدم چه خبر بود. فقط وقتی به هوش شدم که جشن تموم شده بود. آب دهنم رو قورت دادم. خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم:
- عالی بود. همه چی عالی بود.
romangram.com | @romangram_com