#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_164
- چرا؟
با تعجب گفتم:
- چی چرا؟
جواب داد:
- میگم چرا میخوای، بیای؟
با گیجی گفتم:
- چرا نیام؟ مگه طوری شده؟
سریع گفت:
- نه طوری نشده. ولی مگه امروز قرار نبود که بری مدرسه بچهها؟
گیج پرسیدم:
- چرا باید برم مدرسه؟
نازی پوفی کرد و گفت:
- بابا طناز! چرا خنگ بازی در میاری؟ خودت تعریف کردی؛ شنبه که رفته بودی مدرسهی بچهها برای جشن، ساعدی گفته بری مدرسه؟
با دهن باز به روبهروم زل زدم و گفتم:
- مگه امروز چند شنبهست؟
نازی بیحوصله گفت:
- چهارشنبه خانوم دکتر.
با درموندگی روی مبل نشستم و گفتم:
- وای! ای وای! پاک یادم رفته بود.
romangram.com | @romangram_com