#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_163


- کلاه.

چپ‌چپ نگاهش کردم و گفتم:

- واسه چیه؟

اونم پوفی کرد و گفت:

- می‌خوام عکس بگیرم و بذارم اینستا. حالا اگر می‌خوای که می‌تونم با این حجاب کاملت بگیرم. هان؟

نگاهی به خودم کردم. با پیراهن آستین کوتاه و شلوارک و موهای آشفته دور و برم خیلی محجبه بودم. چپ‌چپ نگاهش کردم و سریع کلاه رو سرم کردم. نگاهم کرد و با حرص گفت:

- خب یکم این موهات رو کج کن. چرا همه رو میدی بالا؟

چشم‌غره‌‌ای رفتم و گفتم:

- خوبه همین‌طوری.

با بچه‌ها و چهره‌های درب و داغون، عکس گرفتیم. کیک بالاخره درست شد و با چای خوردیم. نمی‌دونم چرا ساعت ۱۱، تازه بچه‌های من یادشون می‌افته که مشق و درس دارن. تا دیر موقع با بچه‌ها کار می‌کردم. بعدش هم ناهار فردا رو آماده کردم و یادم اومد کیوان گفت فردا میاد بچه‌ها رو می‌بره استخر. رفتم اتاق طرلان، بهش سپردم که یادش باشه کیوان فردا میاد پس اونم زود بیاد خونه. اونم چشمی گفت و خوابید. منم رفتم بخوابم؛ اما این‌قدر به اتفاقات اون روز فکر کردم که ساعت سه صبح خوابیدم.

ساعت سر شش، زنگ زد که به زور بلند شدم. بچه‌ها رو هم به بدبختی بیدار کردم و فرستادم صبحانه بخورن. داشتم بهشون می‌گفتم که امروز قراره با کیوان برن استخر. موبایلم زنگ خورد. رفتم داخل هال، کنار میز تلویزیون بود. تلفن رو برداشتم و گفتم:

- الو.

نازی هم از پشت تلفن گفت:

- سلام. چطوری؟

- خوبم.

و قبل از این‌که غر بزنه که چرا هنوز راه نیفتادم، گفتم:

- من تا نیم ساعت دیگه میام دفتر.

اونم گفت:


romangram.com | @romangram_com