#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_161
صیام هم برای اینکه حرصش رو در بیاره، بازم انگشتِ اشارهش رو فرو کرد داخل مواد کیک، دهنش رو یه عالَمه باز کرد و انگشتش رو فرو کرد داخل دهنش. تیام هم با عصبانیت رو به طرلان که بیتوجه به بچهها، با دقت داشت کتاب رو میخوند، گفت:
- خاله؛ ببینش. داره همه رو میخوره. هیچی برای درست کردن کیک نموند.
طرلان هم بدون اینکه برگرده، نهیب زد:
- صیام اذیت نکن.
اما صیام، باز هم تکرار کرد و تیام داشت از خشم منفجر میشد. دیدم اگه اقدامی نکنم، بازم دعواشون میشه؛ بنابراین رفتم جلو و با لبخند گفتم:
- سلام سرآشپزهای من.
همه سرشون بهسمت من برگشت. سلام کردن که پرسیدم:
- دارید چیکار میکنید؟
صیام با ذوق گفت:
- داریم کیک میپزیم.
تیام جوابش رو داد:
- چقدر هم که تو کمک میکنی.
صیام هم گفت:
- آره پس چی؟
تیام هم با حرص گفت:
- از وقتی اومدی مثلا کمک کنی فقط داری میخوری.
صیام هم با حرص خواست چیزی بگه که گفتم:
- بچهها بسه.
romangram.com | @romangram_com